تبليغاتX
پسوجان

پسوجان

دوست عزیز :این وبلاگ فرهنگی و هنری است لذا خواهشمنداست نظرات سیاسی را در این وبلاگ وارد ننمایید

 

حق با خدا است.

زنی در مزرعه قدم می زد و به طبيعت می انديشيد . او سپس به يک مزرعه کدو تنبل رسيد. در گوشه ای ازمزرعه يک درخت با شکوه بلوط قد برافراشته بود. زن زير درخت نشست و در اين انديشه فرو رفت که چرا طبيعت بلوط های کوچک را بر روی شاخه های بزرگ قرار داده است و کدو تنبل های بزرگ را بر روی بوته های کوچک. با خود گفت : خدا هم با اين خلقتش دسته گل به آب داده است! او بايد بلوط های کوچک را بر روی بوته های کوچک قرار می داد و کدو تنبل های بزرگ را بر روی شاخه های بزرگ. سپس زير درخت بلوط دراز کشيد تا چرتی بزند. دقايقی بعد يک بلوط بر روی دماغ او افتاد و از خواب بيدارش کرد. او همان طور که دماغش را می ماليد، خنديد و فکر کرد: شايد حق با خدا باشد.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت3:28 بعد از ظهرتوسط سعادت ايران نژاد | |

عشق مادري

 

چند سال پيش در يک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهايش را در آورد و خنده کنان داخل درياچه شيرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش مي کرد و از شادی کودکش لذت مي برد .مادر ناگهان تمساحی را ديد که به سوی فرزندش شنا مي کند .مادر وحشت زده به سمت درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی ديگر دير شده بود.

تمساح با يک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زير آب بکشد . مادر از راه رسيد و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت مي کشيد ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زياد بود که نمی گذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور در آن حوالی بود، صدای فرياد مادر را شنيد، به طرف آنها دويد و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت .پسر را سريع به بيمارستان رساندند . دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بيابد. پاهايش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهايش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.خبرنگاری که با کودک مصاحبه مي کرد از او خواست تا جای زخم ها را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت: اين زخم ها را دوست دارم، اينها خراشهای عشق مادرم هستند. ...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت3:23 بعد از ظهرتوسط سعادت ايران نژاد | |