تبليغاتX
پسوجان

پسوجان

دوست عزیز :این وبلاگ فرهنگی و هنری است لذا خواهشمنداست نظرات سیاسی را در این وبلاگ وارد ننمایید

* دستور زبان عشق
-------------------------

دست عشق از دامن دل دور باد!
مي‌توان آيا به دل دستور داد؟

مي‌توان آيا به دريا حكم كرد
كه دلت را يادي از ساحل مباد؟

موج را آيا توان فرمود: ايست!
باد را فرمود: بايد ايستاد؟

آنكه دستور زبان عشق را
بي‌گزاره در نهاد ما نهاد

خوب مي‌دانست تيغ تيز را
در كف مستي نمي‌بايست داد



* معني جمال
---------------------

اي عشق، اي ترنم نامت ترانه‌ها
معشوق آشناي همه عاشقانه‌ها

اي معني جمال به هر صورتي كه هست
مضمون و محتواي تمام ترانه‌ها

با هر نسيم، دست تكان مي‌دهد گلي
هر نامه‌اي ز نام تو دارد نشانه‌ها

هر كس زبان حال خودش را ترانه گفت:
گل با شكوفه، خوشه گندم به دانه‌ها

شبنم به شرم و صبح به لبخند و شب به راز
دريا به موج و موج به ريگ كرانه‌ها

باران قصيده‌اي است تر و تازه و روان
آتش ترانه‌اي به زبان زبانه‌ها



* غربت
----------------

دلم خوش است به گل‌هاي باغ قالي‌ها
كه چشم باران دارم زخشكسالي‌ها

به باد حادثه بالم اگر شكست، چه باك!
خوشا پريدن با اين شكسته‌بالي‌ها!‌

چه غربتي است، عزيزان من كجا رفتند؟
تمام دورو برم پر زجاي خالي‌ها

زلال بود و روان رود روبه دريايم
همين كه ماندم مرداب شد زلالي‌ها

خيال غرق شدن در نگاه ژرف تو بود
كه دل زديم به درياي بي‌خيالي‌ها



* هر چه شعر گل كنم
------------------------------
براي سيد حسن حسيني عزيزم

سنگ ناله مي‌كند: رود رود بي‌قرار
كوه گريه مي‌كند: آبشار، آبشار!

آه سرد مي‌كشد، باد، باد داغدار
خاك مي‌زند به سر آسمان سوگوار

سرو از كمر خميد، لاله واژگون دميد
برگ و بار باغ ريخت، سبز سبز در بهار

ذره ذره آب شد، التهاب آفتاب
غرق پيچ و تاب شد جست‌وجوي جويبار

برلبش ترانه، آب، از گدازه‌هاي درد
در دلش غمي مذاب، صخره صخره كوهوار

از سلاله سحاب، از تبار آفتاب
آتش زبان او، ذوالفقار آبدار

باورم نمي‌شود، كي كسي شنيده است:
زير خاك گم شوند قله‌هاي استوار؟

بي‌تو گر دمي‌ زنم، هر دمي هزار غم!
روي شانه دلم، هر غمي هزار بار!‌

هر چه شعر گل كنم، گوشه جمال تو!
هر چه نثر بشكفم، پيش پاي تو نثار!

* فراخوان
-------------------

مرا
به جشن تولد
فراخوانده بودند
چرا
سر از مجلس ختم
درآورده‌ام؟

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت3:39 بعد از ظهرتوسط سعادت ايران نژاد | |

صبح بي تو

صبح بي تو رنگ بعد از ظهر يک آدينه دارد

بي تو حتي مهرباني حالتي از کينه دارد

بي تو مي گويند تعطيل است کار عشقبازي

عشق اما کي خبر از شنبه و آدينه دارد

جغد بر ويرانه مي خواند به انکار تو اما

خاک اين ويرانه ها بويي از آن گنجينه دارد

خواستم از رنجش دوري بگويم يادم آمد

عشق با آزار خويشاوندي ديرينه دارد

روي آنم نيست تا در آرزو دستي برآرم

اي خوش آن دستي که رنگ آبرو از پينه دارد

در هواي عاشقان پر مي کشد با بيقراري

آن کبوتر چاهي زخمي که او در سينه دارد

ناگهان قفل بزرگ تيرگي را مي گشايد

آنکه در دستش کليد شهر پر آيينه دارد

                                                        قيصر امين پور

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت9:2 قبل از ظهرتوسط سعادت ايران نژاد | |

 

  • فصل تقسيم گل و گندم و لبخند
چشم‌ها پرسش بي‌پاسخ حيراني‌ها
دست‌ها تشنة تقسيم فراواني‌ها
با گل زخم، سر راه تو آذين بستيم
داغ‌هاي دل ما، جاي چراغاني‌ها
حاليا! دست كريم تو براي دل ما
سرپناهي است در اين بي‌سر و ساماني‌ها
وقت آن شد كه به گل، حكم شكفتن بدهي!
اي سرانگشت تو آغاز گل‌افشاني‌ها!
فصل تقسيم گل و گندم و لبخند رسيد
فصل تقسيم غزل‌ها و غزل‌خواني‌ها...
ساية امن كساي تو مرا بر سر، بس!
تا پناهم دهد از وحشت عرياني‌ها
چشم تو لايحة روشن آغاز بهار
طرح لبخند تو پايان پريشاني‌ها
 


 
  • سبزتر از بهار
طلوع مى كند آن آفتاب پنهانى
 زسمت مشرق جغرافياى عريانى
 دوباره پلك دلم مى پرد، نشانه چيست؟
 شنيده ام كه مى آيد كسى به مهمانى
 كسى كه سبزتر است از هزار بار بها
ر كسى، شگفت كسى، آن چنان كه مى دانى
 تو از حوالى اقليم هر كجاآباد بيا
 كه مى رود شهر ما رو به ويرانى
 در انتظار تو تنها چراغ خانه ماست
 كه روشن است در اين كوچه هاى ظلمانى
 كنار نام تو لنگر گرفت كشتى عشق
 بيا كه نام تو آرامشى است توفانى



  •  دلالت

باران
    بهاران را
        جدّي نمي‌گيرد.
چشمان من
    خيل غباران را.
هرچند
    از جاده‌هاي شسته رُفته،
    از اين خيابان‌هاي قيراندود
        ديگر غباري برنخواهد خاست؛
هرچند
    با آفتاب رنگ و رو ر‌َفته
    از روي اين درياي سرب و دود،
        هرگز بخاري برنخواهد خاست؛
امّا،
    حتّي سواد هر غباري نيز
    در چشم من ديگر
        معناي ديدار سواري نيست؛
اين چشم‌ها
    از من دليل تازه مي‌خواهند!

                                              مطالب برگرفته از سایت موعود می باشند(http://mouood.org)

 

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت8:56 قبل از ظهرتوسط سعادت ايران نژاد | |

 

قطار میرود

تو میروی

تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام

که سالهای سال

در انتظارتو

کناراین قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام.

قیصرامین پور

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت8:48 قبل از ظهرتوسط سعادت ايران نژاد | |