تبليغاتX
پسوجان

پسوجان

دوست عزیز :این وبلاگ فرهنگی و هنری است لذا خواهشمنداست نظرات سیاسی را در این وبلاگ وارد ننمایید

دريا صبور و سنگين می خواند و می نوشت:

من خواب نيستم......

خاموش اگر نشستم،

مرداب نيستم!

روزی که برخروشم و زنجير بگسلم

روشن شود که آتشم و آب نسيتم!

                        فريدون مشيري

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت3:43 بعد از ظهرتوسط سعادت ايران نژاد | |

فرهنگ و هنر

درگذشت بیژن ترقی

به قلم : فرید وهابی

تاریخ انتشار مقاله  25/04/2009 به روز شده  25/04/200917:22 TU

بیژن ترقی در هشتاد سالگی از دنیا رفت. او به نسلی از ترانه سرایان ایرانی تعلق دارد که در دوران اوج رادیو ایران و با همکاری با برنامۀ گلها، تحولی بزرگ در موسیقی و ترانه سرایی معاصر ایران به وجود آوردند.

 

بیژن ترقی

بیژن ترقی

بیژن ترقی، ترانه سرا، شاعر و ادیب ایرانی، بامداد  روز شنبه پنجم اردیبهشت، پس از یک دورۀ طولانی بیماری در منزلش درگذشت.

ترقی، شهرت خود را مدیون شاهکارهایی  مثل "برگ خزان"، "بهار دلنشین" و یا "صبرم عطا کن" بود که به ترتیب توسط بنان، مرضیه و حمیرا اجرا شده اند.

همکاری او با آهنگسازان بزرگی چون روح الله خالقی، علی تجویدی و پرویز یاحقی، به خلق آثاری منجر شد که هنوز در عرصۀ موسیقی ایرانی، بی نظیر باقی مانده اند.

بیژن ترقی، در کنار شاعرانی چون رهی معیری، معینی کرمانشاهی و تورج نگهبان، شیوه ای تازه در ترانه سرایی ایران به وجود آورد. با این که شهرت او در میان مردم بیشتر به لطف این ترانه هاست، اما فعالیت او به ترانه سرایی محدود نمی شود: بیژن ترقی  شاعر بود و ادیب.

خانوادۀ پدری او اهل کتاب و ادب بودند. پدر بزرگش، حاج شیخ باقر کتابفروش از نخستین ناشران دوران قاجار به شمار می آید و پدرش، محمدعلی ترقی، انتشارات خیام را پایه گذاری کرد.

علاقۀ بیژن به شعر و ادب، در منزل پدری و در معاشرت با شخصیت هایی چون شهریار، گلچین معانی و امیری فیروزکوهی شکل گرفت.

وی بعدها، دیوان صائب تبریزی را با مقدمۀ استاد امیری فیروزکوهی، و دیوان مجمر اصفهانی را با همکاری محیط طباطبایی به چاپ رساند. نخستین چاپ دیوان حزین لاهیجی و همچنین انتشار دیوان کلیم کاشانی نیز به همت او صورت گرفت. تدوین و انتشار "فرهنگ مترادفات زبان فارسی"، یکی دیگر از کارهای اوست.

اما نکتۀ قابل توجه و شاید استثنایی در کارنامۀ او، این واقعیت است که ترقی، به موازات فعالیت های ادیبانۀ سنتی، ترانه هایی نیز به زبان گفتگو سروده است که شاید معروف ترین آنها "گل اومد، بهار اومد" باشد که توسط پوران اجرا شده است. بیژن ترقی شعری هم دارد به اسم "قبر مجانی" که در آن به طنز، از بی توجهی به هنرمندان و  وضعیت بد معاش آنها گله کرده است.

از ترانه های بسیار معروف دیگر او می توان "بیداد زمان" و "می زده شب" (مرضیه – پرویز یاحقی)، و یا "با دلم مهربان شو" (حمیرا – یاحقی) را نام برد.

سروده های بیژن ترقی در کتابی به اسم "آتش کاروان" گرد آمده که اشاره ای است به ترانه ای به همین نام با صدای دلکش.

او خاطرات خود را نیز تحت عنوان "از پشت دیوارهای خاطره" منتشر کرد. گفته می شود که این کتاب، جلد دومی هم دارد که با عنوان "پنجره ای به باغ گل" منتشر خواهد شد.

 

+نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت9:3 قبل از ظهرتوسط سعادت ايران نژاد | |


دل آواز : آلبوم " آه باران " آخرین اثر محمدرضا شجریان ، مجموعه ای است که در فرم و فضای موسیقی گلها تنظیم گردیده و به یاد بزرگان ، حسین یاحقی ، مرتضی محجوبی ، رهی معیری و بنان ساخته شده است.

این آلبوم شامل 7 قسمت در مایۀ دشتی است که چهار قطعه آن بصورت ارکسترال ، دو قطعه بصورت ساز و آواز همراه پیانوی فخری ملک پور و تار فرهنگ شریف بر اشعار حافظ و عطار بوده و یک قطعه آن چهار مضراب تار به همراه تنبک همایون شجریان می‌باشد.

منبع عکس

تصانیف این آلبوم عبارتند از :

 " دیدی ای مه " با آهنگسازی حسین یاحقی بر ترانۀ رهی معیری
 " نوای نی " با آهنگسازی مرتضی محجوبی بر ترانۀ رهی معیری
" آه باران " با آهنگسازی محمدرضا شجریان بر روی شعری از فریدون مشیری

تنظیم کلیۀ قطعات و همچنین ساخت مقدمۀ دشتی توسط مزدا انصاری انجام گرفته است.

هنرمندان اعم از تکنوازان و نوازندگان ارکستر که در این مجموعه همنوازی و همراهی نموده‌اند عبارتند از :

فرهنگ شریف ، تار
فخری ملک ‌پور ، پیانو
همایون شجریان ، تنبک
ارسلان کامکار ، ویلن
علی رحیمیان ، ویلن
علی جعفری پویان ، ویلن
سینا جهان ‌آبادی ، ویلن
میثم مروستی ، ویولا
سهراب برهمندی ، ویولا
کریم قربانی ، ویلنسل
ناصر رحیمی ، فلوت
ایمان جعفری پویان ، کلارینت
علی رزمی ، تار

نظرات( 3)
 

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت8:52 قبل از ظهرتوسط سعادت ايران نژاد | |

جان من كوره است و با آتش خوش است      كوره راه اين بس كه خانه آتش است

خوش بسوز اين خانه را اي شير مست           خانه عاشق چنين اولي تر است

                                                                              ؛ حضرت مولانا؛

بشنويد ذخیره کنيد

با سواران، سروده ی مولانا 

ایران صدا: تصنیف با سواران را با صدای همایون شجریان بشنوید. آهنگساز این اثر علی قمصری است.
این تصنیف سروده ی مولاناست./گروه فرهنگ و ادب و هنر
 


ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت2:44 بعد از ظهرتوسط سعادت ايران نژاد | |

بنیاد مولانا از استاد محمدرضا شجریان تجلیل می‌کند

علی محبوبی - دبیر همایش شمس و مولانا - در این دیدار با بیان این‌که استاد شجریان توانسته است با برگزاری کنسرت موسیقی در اقصا نقاط دنیا مردم دنیا را با فرهنگ مهرورزی و صلح و دوستی فرهنگ ایرانی آشنا سازد، تصریح کرد: «استاد شجریان در کارنامه‌ی ۴۰ ساله‌ی فرهنگی و هنری خود توانسته است همگام با اجتماع و مردم پیش رود و در شناساندن فرهنگ تمدن ایرانی از هیچ کوششی دریغ نکرده‌اند.»


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت3:38 بعد از ظهرتوسط سعادت ايران نژاد | |

 

گذری کوتاه بر فعالیت‌های هنری فرامرز پایور
تصویری از زاویه‌ای دیگر


 


 


انتشار مجموعه‌ای از آثار «فرامرز پایور» توسط نشر موسیقی «ماهور»، ضرورت گذری کوتاه به آن‌چه این هنرمند در موسیقی ایران برجای گذاشت را ایجاب می‌کند. این نوشته سعی دارد با پرهیز از تکرار مطالبی که پیشتر به شکل‌های مختلف (در قالب مقالات، بروشورها، مقدمه‌ی کتاب‌های خود ایشان یا دفترچه‌های سی‌دی‌های منتشرشده و مانند اینها) درباره‌ی فرامرز پایور ارایه شده نوشته شود. این گفتار با بررسی حوزه‌هایی چندگانه به ایجاد زمینه‌ای محتوایی و زایا پرداخته و از فهرست‌کردن آثار، اتفاقات و نام اشخاص دوری می‌کند. بدیهی است که هر نگاه زاویه‌ی خاص خود را دارد و هر زاویه‌ تصویر تازه‌ای می‌سازد.


به پایور از دید آموزش، نوازندگی، آهنگسازی، تنظیم و گروه‌نوازی، اجرا و همکاری‌های هنری نگاه شده است. حوزه‌هایی که به زعم نگارنده شخصیت هنری پایور را می‌سازند. برای ارایه‌ی این حوزه‌ها ترتیب خاصی در نظر گرفته شده، با این‌حال هریک را می‌توان جداگانه و یا به ترتیب دیگری مطالعه کرد. هر حوزه مستقل از دیگری قابل بررسی بوده و حتی بدون نیاز به باقی مقاله امکان بسط و گسترش دارد.


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت3:27 بعد از ظهرتوسط سعادت ايران نژاد | |

داستانک

همین چند هفته پیش بود که یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک شماره از دستگاه گرفت.
وقتی شماره اش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ 5000 دلار داره
کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی داره..
و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش را که دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آنهم فقط برای دو هفته .
کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گرانقیمت را گرفت وماشین به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد.
خلاصه مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود برگشت 5000 دلار + 15.86دلار کارمزد وام رو پرداخت کرد..
کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت " از اینکه بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم"
و گفت ما چک کردیم ومعلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده که با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که 5000 دلار از ما وام گرفتید؟
ایرونی یه نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت: تو فقط به من بگو کجای نیویورک میتونم ماشین 250.000 دلاری رو برای 2 هفته یا اطمینان خاطر با فقط 15.86 دلار پارک کنم.

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت2:59 بعد از ظهرتوسط سعادت ايران نژاد | |

برآمد باد صبح و بوی نوروزمبارک بادت این سال و همه سالچو آتش در درخت افکند گلنارچو نرگس چشم بخت از خواب برخاستبهاری خرمست ای گل کجاییجهان بی ما بسی بودست و باشدنکویی کن که دولت بینی از بختمنه دل بر سرای عمر سعدیدریغا عیش اگر مرگش نبودی به کام دوستان و بخت پیروزهمایون بادت این روز و همه روزدگر منقل منه آتش میفروزحسدگو دشمنان را دیده بردوزکه بینی بلبلان را ناله و سوزبرادر جز نکونامی میندوزمبر فرمان بدگوی بدآموزکه بر گنبد نخواهد ماند این گوزدریغ آهو اگر بگذاشتی یوز
 

نوروز بر شما مبارک

بشنوید : تصنیف بوی نوروز با صدای ایرج بسطامی و آهنگ حمید متبسم

+نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت11:50 قبل از ظهرتوسط سعادت ايران نژاد | |

بدرقه‌ي‌ زمستان‌ و به‌ پيشواز بهار رفتن‌ يعني‌ نوروز. نوروز يعني‌ پايان‌ يک‌ دوره‌ و آغاز دوباره‌ي آن‌ و نوروز يعني‌ نمادي‌ از چرخش‌ و زايش‌ زندگي‌ و جهان‌. چرخش‌ و زايشي‌ که‌ در تمام ‌هستي‌ و کائنات‌ وجود دارد و انسان‌ در اين‌ جهان‌ و در بين ‌کائنات‌، اين‌ چرخش‌ و زايش‌ را درک‌ کرده‌ و به‌ آن‌ ارج ‌مي‌گذارد. نوروز در واقع‌ ارج‌ نهادن‌ به‌ انسان‌ و کائنات‌ است.


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت10:26 قبل از ظهرتوسط سعادت ايران نژاد | |

نوروز از ديدگاه تاريخ    
خپروونکى: حبيبي   
دکتر محمد اسماعيل لبيب بلخي*
 

ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت9:49 قبل از ظهرتوسط سعادت ايران نژاد | |

 

نوروز از دیدگاه امام صادق(ع)

       معلّى بن خنيس از امام صادق (ع)، روايتى را نقل كرده كه در آن ضمن بزرگداشت نوروز، وقايع مختلف تاريخى بر نوروز منطبق شده است. متن روايت يادشده از اين قرار است:

       معلّى بن خنيس قال : دخلت على الصادق جعفربن محمد، عليه‏السلام، يوم النيروز فقال، عليه‏السلام، أتعرف هذا اليوم؟ قلت: جعلت فداك، هذا يوم تعظمّه العجم و تتهادى فيه، فقال ابوعبدالله الصادق، عليه‏السلام، والبيت العتيق الذى بمكّة ما هذا الّا لأمر قديم اُفسّره لك حتّى تفهمه . قلت: يا سيدى إن علم هذا من عندك اُحب الىّ من أن يعيش أمواتي و تموت اعدائى! فقال : يا معلّى! انّ يوم النيروز هواليوم الّذى أخذ اللّه فيه مواثيق العباد أن يعبدوه و لايشركوا به شيئاً و أن يؤمنوا برسله و حججه، و أن يؤمنوا بالائمه، عليه‏السلام، و هو اول يوم طلعت فيه‏الشمس، و هبّت به الرياح، و خلقت فيه زهرة الارض، و هو اليوم الذّى استوت فيه سفينة نوح، عليه‏السلام، على‏الجودى، و هو اليوم الذّى أحيى اللّه فيه الذّين خرجوا من ديارهم و هم ألوف حذر الموت فقال لهم اللّه موتوا ثمّ أحياهم و هو اليوم الذى نزل فيه جبرئيل على النبى صل‏الله‏عليه‏وآله و هو اليوم الذى حمل فيه رسول اللّه صل‏الله‏عليه‏وآله اميرالمؤمنين على، عليه‏السلام، منكبه حتى رمى أصنام قريش من فوق البيت الحرام فهشمها، و كذلك ابراهيم، عليه‏السلام، و هو اليوم الذّى أمر النبى، صل‏الله‏عليه‏وآله، اصحابه أن يبايعوا عليّاً، عليه‏السلام، بأمرة المؤمنين، و هو الذّى وجّه النبى، صل‏الله‏عليه، عليّاً الى وادى الجنّ يأخذ عليهم بالبيعة له، و هو اليوم الذى بويع لأميرالمؤمنين، عليه‏السلام، فيه البيعة الثانيه، و هو اليوم الذى ظفر فيه بأهل النهروان و قتل ذالثديّة و هو اليوم الذّى يظهر فيه قائمنا و ولاة الامر و هو اليوم الذّى يظفر فيه قائمنابالدّجال فيصلبه على كناسة الكوفة، و ما من يوم نيروز إلاّ و نحن نتوقّع فيه الفرج، لانّه من ايامنا وايام شيعتنا حفئته العجم و ضيتموه انتم ...

       معلى بن خنيس گويد: در روز نوروز بر امام صادق عليه‏السلام وارد شدم، ايشان فرمودند كه آيا اين روز را مى‏شناسى؟
       عرض كردم: فدايت گردم اين روز، روزى است كه غير عربها (ايرانيان) آن را گرامى داشته و به يكديگر هديه مى‏دهند.
       امام صادق، عليه‏السلام، فرمودند: قسم به خانه عتيقى كه در مكه هست، اين (تعظيم و هديه دادن) ريشه طولانى و قديمى دارد و براى تو آن را توضيح مى‏دهم تا از آن مطلع شوى.
       گفتم: اى آقاى من چنانچه اين مطلب را از تو بياموزم براى من بهتر از زنده شدن مردگانم و مردن دشمنان من است.
      حضرت فرمود:
- اى معلى! نوروز، روزى است كه خداوند در آن از بندگان خويش ميثاق گرفت كه جز او را عبادت و پرستش نكرده و به او شرك نورزند و به فرستادگان و پيامبرانش و نيز ائمه هدى ايمان بياورند.
- نوروز اولين روزى است كه خورشيد در آن طلوع كرد و باد در آن وزيدن گرفت و در آن روز درخشندگى زمين خلق شد.
- نوروز روزى است كه كشتى نوح بر كوه جودى كناره گرفت.
- نوروز روزى است كه افرادى كه از خانه‏هاى خود خارج شده و به آزمايش الهى از دنيا رفتند، مجدداً به دنيا بازگشتند.
- در اين نوروز است كه جبرئيل بر پيامبر اكرم، صل‏الله‏عليه‏وآله، نازل شد
- و درست در همين روز است كه پيامبر اسلام، حضرت على را بر شانه خود گذاشت تا او بتهاى قريش را از بيت الحرام پايين كشيد و آنها را درهم شكست.
- نوروز روزى است كه پيامبر به اصحابش دستور داد تا در مورد خلافت و ولايت مؤمنان با حضرت على عليه‏السلام بيعت كنند
- و در همين نوروز بود كه پيامبر، صل ‏الله ‏عليه ‏وآله و على، عليه ‏السلام، را به سوى جنيان فرستاد براى او از آنان بيعت بگيرد.
- نوروز روزى است كه براى حضرت على بيعت مجدّد گرفته شد
- و نوروز روزى است كه حضرت على، عليه‏السلام، بر اهل نهروان پيروز شد و ذوالثديه را كشت
- و نوروز روزى است كه قائم ما در آن روز ظاهر مى‏گردد
- و بالاخره نوروز روزى است كه قائم ما در اين روز بر دجّال پيروز مى‏شود و او را بر زباله‏دان كوفه آويزان مى‏كند
-و هيچ نوروزى نيست مگر آنكه ما در آن روز توقّع ظهور حضرت حجت، عجل‏الله‏تعالى‏فرجه‏الشريف، را داريم چرا كه اين روز، از روزهاى ما و شيعيان ما است كه عجم (ايرانيان) آنرا گرامى دشته ولى شما آنرا ضايع نموديد ...

 آنگونه كه از حديث فوق به دست آمد، روز نوروز پيوند عميقى با مسأله ولايت و رهبرى مسلمانان دارد، از اين روى شايسته است كه عيد نوروز را جشن ولايت دانسته و پيوسته در آن به ياد ظهور منجى عالم بشريت حضرت امام زمان، عجل‏الله‏تعالى‏فرجه‏الشريف، باشيم.

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت9:39 قبل از ظهرتوسط سعادت ايران نژاد | |

نويسنده:آیت الله محمد محمدي اشتهاردي(رحمت الله علیه)
نوروز از ديدگاه اسلام

خبرگزاري فارس: امام صادق(ع) فرمود: ((نوروز, روزى است كه خداوند از بندگانش پيمان هايى گرفت كه تنها خداى يكتا را بپرستند, و براى او همتا قرار ندهند, و ايمان به رسولان و حجت هاى خدا و امامان(ع) بياورند, و روزى است كه كشتى نوح(ع) بر كوه جودى نشست...)) و نيز از آن حضرت نقل شده است كه فرمود: ((نوروز همان روزى است كه ابراهيم خليل(ع) بت هاى قومش را ـ كه در آن روز براى شركت در مراسم جشن از شهر خارج شده بودند ـ شكست.))


 

 

 

 

 

اشاره:

بهار, فرصتى است, براى تإمل در راز آفرينش و انديشيدن در شإن و جايگاه بهار از نظرگاه دين. در كشور ما نوروز را جشن مى گيرند, و حضور سبز بهار را به همديگر تبريك مى گويند, آيا چنين روزى از نظر اسلام, عيد است؟ و رفتار مسلمانان در اين روز, چگونه بايد باشد؟
در اين فرصت برآنيم تا به بازبينى اين موضوع بپردازيم, و زواياى آن را از نگاه اسلام و امامان معصوم(ع) مورد بحث قرار دهيم.


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت9:37 قبل از ظهرتوسط سعادت ايران نژاد | |

سال نو مبارك

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت8:35 قبل از ظهرتوسط سعادت ايران نژاد | |

انيشتين و راننده اش
داستان كوتاه
انيشتين براي رفتن به سخنراني ها و تدريس در دانشگاه از راننده مورد اطمينان خود كمك مي گرفت. راننده وي نه تنها ماشين او را هدايت مي كرد بلكه هميشه در طول سخنراني ها در ميان شنوندگان حضور داشت بطوريكه به مباحث انيشتين تسلط پيدا كرده بود! يك روز انيشتين در حالي كه در راه دانشگاه بود با صداي بلند گفت كه خيلي احساس خستگي مي كند؟

راننده اش پيشنهاد داد كه آنها جايشان را عوض كنند و او جاي انيشتين سخنراني كند چرا كه انيشتين تنها در يك دانشگاه استاد بود و در دانشگاهي كه سخنراني داشت كسي او را نمي شناخت و طبعا نمي توانستند او را از راننده اصلي تشخيص دهند. انيشتين قبول كرد، اما در مورد اينكه اگر پس از سخنراني سوالات سختي از وي بپرسند او چه مي كند، كمي ترديد داشت.

به هر حال سخنراني راننده به نحوي عالي انجام شد ولي تصور انيشتين درست از آب درامد.

دانشجويان در پايان سخنراني شروع به مطرح كردن سوالات خود كردند. در اين حين راننده باهوش گفت: سوالات به قدري ساده هستند كه حتي راننده من نيز مي تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انيشتين از ميان حضار برخواست و به راحتي به سوالات پاسخ داد به حدي كه باعث شگفتي حضار شد!

+نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت2:53 بعد از ظهرتوسط سعادت ايران نژاد | |

 

حق با خدا است.

زنی در مزرعه قدم می زد و به طبيعت می انديشيد . او سپس به يک مزرعه کدو تنبل رسيد. در گوشه ای ازمزرعه يک درخت با شکوه بلوط قد برافراشته بود. زن زير درخت نشست و در اين انديشه فرو رفت که چرا طبيعت بلوط های کوچک را بر روی شاخه های بزرگ قرار داده است و کدو تنبل های بزرگ را بر روی بوته های کوچک. با خود گفت : خدا هم با اين خلقتش دسته گل به آب داده است! او بايد بلوط های کوچک را بر روی بوته های کوچک قرار می داد و کدو تنبل های بزرگ را بر روی شاخه های بزرگ. سپس زير درخت بلوط دراز کشيد تا چرتی بزند. دقايقی بعد يک بلوط بر روی دماغ او افتاد و از خواب بيدارش کرد. او همان طور که دماغش را می ماليد، خنديد و فکر کرد: شايد حق با خدا باشد.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت3:28 بعد از ظهرتوسط سعادت ايران نژاد | |

عشق مادري

 

چند سال پيش در يک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهايش را در آورد و خنده کنان داخل درياچه شيرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش مي کرد و از شادی کودکش لذت مي برد .مادر ناگهان تمساحی را ديد که به سوی فرزندش شنا مي کند .مادر وحشت زده به سمت درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی ديگر دير شده بود.

تمساح با يک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زير آب بکشد . مادر از راه رسيد و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت مي کشيد ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زياد بود که نمی گذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور در آن حوالی بود، صدای فرياد مادر را شنيد، به طرف آنها دويد و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت .پسر را سريع به بيمارستان رساندند . دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بيابد. پاهايش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهايش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.خبرنگاری که با کودک مصاحبه مي کرد از او خواست تا جای زخم ها را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت: اين زخم ها را دوست دارم، اينها خراشهای عشق مادرم هستند. ...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت3:23 بعد از ظهرتوسط سعادت ايران نژاد | |

تقديم به همه شاهدان

مـا را بـه طنـاب عشق بــر دار كــنيد      بـا بـاده عشق مسـت  ديــدار كنيد
در مسلخ عشق جاودان خواهد شد۱     آنــرا  كـه شهـيـد روي دلــدار كنيد۲

۱:ولا تحسبن الذين قتلو في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون(قران كريم)

۲: شهيد نظر مي كند به وجه الله
                                                               

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت9:47 قبل از ظهرتوسط سعادت ايران نژاد | |


  

خدايا:
كافر كيست؟مسلمان كيست؟شيعه كيست؟سني كيست؟مرزهاي درست هركدام كدام است؟
من آرزو مي كنم كه روزي سطح شعور و شناخت مذهبي‌‌ در اين تنها كشور شيعه ي جهان به جايي برسد كه سخنگوي رسمي مذهب ما فاطمه را آنچنان كه سليمان كتاني-طبيب مسيحي- شناسانده است و علي را آنچنان كه دكتر جورج جرداق- طبيب مسيحي- توصيف مي كند و اهل بيت را آنچنان كه ماسينيون كاتوليك تحقيق كرده است و ابوذر غفاري را آنچنان كه جوده السحار نوشته است و حتي قرآن را آنچنان كه بلاشر- كشيش رسمي كليسا- ترجمه نموده است و پيغمبر ما را آنچنان كه ردنسن-محقق يهودي- مي بيند بفهمد و ملت شيعه و محبان اهل بيت و متوليان رسمي ((ولايت)) و مدعيان مذهب حقه جعفري روزي بتوانند به ترجمه ي آثار اين كفار رسمي توفيق يابند
و آنگاه اين ها حسين حامل پرچم سرخ تاريخ و وارث تنهاي آدم و مجسمه ي زنده ي جاودان اعجاز انسانيت را عاجز و نالان نشان مي دهند كه در لحظه ي مرگ از دژخيم به زاري و ترحم آب خوردن التماس مي كند! اين ها كه علي مظهر شرف انساني و رب النوع شهامت و حريت را كه زبانش در گفتن حق همچن شمشير در كوبيدن ناحق شهره ي تاريخ است، عنصرسست و جان ترس و شخصيت لرزاني معرفي مي كنند كه از ترس جان با رژيم ظلم بيعت مي كند و از ترس جان غاصب را خليفه ي رسمي پيامبر مي خواند و از ترس جان به ((امام كذاب)) اقتدا مي كند و از ترس جان عضو شوراي نامشروع مي شود و از ترس جان مقام امامت شيخ را كه همچون مقام نبوت پيغمبر به نصب الهي است به راي و شورا مي گذارد و از ترس جان ديگري را در مقامي كه خدا بايد معين كند به رسميت مي شناسد و حتي مظهر جوانمردي و سرخيل آزادگي و عظمت انساني از ترس جان به حرام زاده ي كافر غاصب و فاسدي دخترش را به زني مي دهد، كه انحراف جنسي هم دارد، كه غصب را او بنياد كرده است، كه غلامش همسر عزيز اورا كتك زده است، كه خودش خانه ي اورا به آتش كشيده است، كه در خانه اش را او به پهلوي فاطمه زده است، كه او پهلوي فاطمه را شكسته است، كه محسن شش ماهه را ضربه ي وحشي او موجب سقط شده است...
اين ها كه فاطمه را، زني كه به تصريح شخص پيغمبر:((يكي از چهار زن ممتاز تاريخ بشر است)) كه ((پيشواي همه ي زنان عالم است))، زني كه شخص پيغمبر(ص) دستش را به حرمت مي بوسد، زني كه همسر و همدل علي بزرگ است دختر پيغمبر بزرگ خداست، كه حسين را پرورده است و زينب را...زن نالان و گرياني نشان مي دهند كه فقط آه مي كشد و نفرين مي كند و ناله از درد پهلويش و شكايت از قطعه زميني كه دولت از او گرفته است!
اينان كه زينب را، زني كه وقتي حسين به سوي مرگ هجرت مي كند و انقلاب شگفت خويش را تصميم مي گيرد شويش را طلاق مي گويد! تا براي اسارت در راه جهاد آزاد باشد، او كه هر شهيدي از خاندانش بر خاك مي افتاد همچون بازي پريشان كه از خيمه بيرون مي پريد و شيون كنان بر سرش مي نشست و به درد مي ناليد و بر او مرثيه مي گفت، هنگامي كه دو فرزند خويش كه آنان را نيز به قربانگاه آورده بود به خاك افتادند باز همه ي چشم ها به خيمه ي زينب دوخته شد، اما خيمه اين بار ساكت ماند.حتي صداي پاي اشكي بر گونه اي برنخاست!زينب را در زنجير اسارت و در بازگشت از قتلگاه همه ي خاندانش، فريادهاي علي وارش بر سر شهرهاي دژخيمان و كاخ هاي جلادن هنوز در گوش تاريخ طنين افكن است و زمين را زير پاي ستمگران مي لرزاند، زني نوحه گر مي شناسانند بر مرگ برادر و ديگر هيچ! و اين ها كه پرچمدار انقلاب كربلا را كه از يادش حماسه مي جوشد و چهره اش مروت و مردانگي را تصوير مي كند، قهرمان پارتي هاي زنانه كرده اند و سمبل سفره هاي ابلهانه!
اين ها شيعه اند.شيعه ي علي!تنها پيروان اهل بيت، تنها ملتي كه حق را تشخيص داده اند و چهره ي پرشكوه علي را و عظمت هاي خاندان علي را كه همسايه ي سنت است و سرچشمه ي راستين و نخستين حقيقت يافته اند؟
و دكتر بنت الشاطي استاد دانشگاه و نويسنده ي توانايي كه قلمش و عمرش همه در خدمت زنان اهل بيت كه مي گفت:من در اين خانه زندگي مي كنم سني است؟
و بلاشر كه روحاني رسمي مسيحيت بود و چهل سال در تحقيق و ترجمه ي قرآن رنج برد و بر روي آيات كور شد، و ماسينيون كه دريايي از دانش بود و 27 سال تمام در زندگي سلمان، تخستين بنيانگذار تاريخ شيعه در ايران، غرق شد و تمام عمر را به تحقيق و جمع همه ي اطلاعات موجود در طول تاريخ و در همه ي اسناد و آثار و مآخذ عربي و فارسي و لاتين و تركي و حتي مغولي راجع به زندگي و شخصيت و تاثير شخصيت حضرت فاطمه پس از مرگش در تاريخ ملت ها پرداخت و هرگاه از فاطمه از عرفان اسلامي و از سلمان سخن مي گفت سراپا مشتعل مي شد كافر؟
خدايا:
به من بگو تو خود چگونه مي بيني؟چگونه قضاوت مي كني؟آيا عشق ورزيدن به اسم ها تشيع است؟ يا شناختن ((مسمي ها))؟ و بالاتر از اين - يا پيروي از ((رسم ها))؟
نيايش صفحه ي 104 تا 107

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت1:49 بعد از ظهرتوسط سعادت ايران نژاد | |

خسته ام از این کویر


خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل این سقوط ناگذیر
آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سربه راه، بیدهای سربه زیر
ای نظاره شگفت ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر
آیه آیه ات صریح سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف پشت میله ها رها
این منم در این طرف پشت میله ها اسیر
دست خسته مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت1:42 بعد از ظهرتوسط سعادت ايران نژاد | |

                                                           حافظ را خوبتر بايد شنيد

به مناسبت روز حافظ

سيد اميرحسين اصغري

چرا حافظ شيرازي، حافظ شد؟ اين پرسشي است که انديشمندان مختلف سعي کرده‌اند از مناظر و زواياي گوناگون به آن پاسخ دهند. در اين نوشتار سعي خواهد شد تا از منظر سنت حکمي و عقلي اسلامي بدين سؤال پاسخ دهيم.

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت9:40 قبل از ظهرتوسط سعادت ايران نژاد | |

       


حکايت «چوپان دروغگو» به روايت «احمد شاملو»

     

حکايت «چوپان دروغگو» به روايت «احمد شاملو»

کمتر کسي است از ما که داستان «چوپان دروغگو» را نخوانده يا نشنيده باشد. خاطرتان باشد اين داستان يکي از درس‌هاي کتاب فارسي ما در آن ايام دور بود. حکايت چوپان جواني که بانگ برمي‌داشت: «آي گرگ! گرگ آمد» و کشاورزان و کساني از آنهايي که در آن اطراف بودند، هر کس مسلح به بيل و چوب و سنگ و کلوخي، دوان دوان به امداد چوپان جوان مي‌دويد و چون به محل مي‌رسيدند اثري از گرگ نمي‌ديدند. پس برمي‌گشتند و ساعتي بعد باز به فرياد «کمک! گرگ آمد» دوباره دوان دوان مي‌آمدند و باز ردي از گرگ نمي‌يافتند، تا روزي که واقعا گرگ‌ها آمدند و چوپان هر چه بانگ برداشت که: «کمک» کسي فرياد رس او نشد و به دادش نرسيد و الخ. . .


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت3:7 بعد از ظهرتوسط سعادت ايران نژاد | |

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلوئی را در کنار پايش قرار داده بود روی تابلو خوانده مي‌شد:

"من کور هستم لطفا کمک کنيد."

روزنامه نگارخلاقی از کنار او مي‌گذشت، نگاهي به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان ديگري روی آن نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگويد که بر روی آن چه نوشته‌است؟روزنامه نگار جواب داد: چيز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روي تابلوي او خوانده مي‌شد:

" امروز بهار است، ولی من نمي‌توانم آنرا ببينم  "

وقتی کارتان را نمي‌توانيد پيش ببريد استراتژی خود را تغيير بدهيد. خواهيد ديد بهترينها ممکن خواهد شد. باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز برای زندگي است.
حتی برای کوچکترين اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مايه بگذاريد. اين رمز موفقيت است .... لبخند بزنيد

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت3:35 بعد از ظهرتوسط سعادت ايران نژاد | |

 

 روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند ..

سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام  از همکلاسی هایشان بگویند، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند. بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هر کدام از دانش آموزان پس  از اتمام، برگه های خود را به معلم تحویل داده، کلاس را ترک کردند.

روز شنبه  معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها  نوشت. روز دوشنبه، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد.

شادی خاصی کلاس را فرا گرفت. معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید " واقعا؟ "   "من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند. " دیگر صحبتی از آن برگه ها نشد. معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع  کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود . آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود ..دانش آموزان از خود و تک تک  همکلاسی هایشان راضی بودند  با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر  دورافتادند . چند سال بعد، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد. و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد..

او تابحال، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود. پسر کشته شده، جوان خوش قیافه و برازنده ای به نظر می رسید. کلیسا مملو از دوستان سرباز بود. دوستانش با عبور از کنار تابوت وی،  مراسم وداع را به جای آوردند. معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود .

به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود، به سوی او آمد و پرسید : "آیا شما معلم ریاضی مارک  نبودید؟ "معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : " چرا"  سرباز ادامه داد: " مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد. "پس از  مراسم تدفین، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند. پدر و مادر مارک نیز که در آنجا بودند، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند.

پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید، به معلم گفت:"ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا  باشد. "او با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتر یادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها و بارها تا خورده و با  نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش درآورد.

خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت. آن کاغذها، همانی بودند که تمام  خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود.

مادر مارک گفت: " از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور  که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . "

همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت: " من هنوز لیست خودم را دارم. اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . "

همسر چاک گفت: " چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . "

مارلین گفت: " من هم برای خودم را دارم. توی دفتر خاطراتم گذاشته ام. "

سپس ویکی، کیفش را از ساک بیرون کشید و لیست فرسوده اش را به بچه ها نشان  داد و گفت:" این همیشه با منه . . . .

من فکر نمی کنم که کسی  لیستش را نگه نداشته باشد. "

معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده، گریه اش گرفت. او  برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند، گریه می کرد.

 

سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این  زندگی روزی به پایان خواهد رسید، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی  اتفاق خواهد افتاد. بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد.

اگر شما آنقدر درگیر کارهایتان هستید که نمی توانید چند دقیقه ای از وقتتان را صرف فرستادن این پیغام برای دیگران کنید، به نظرشما این اولین  باری خواهد بود که شما کوچکترین تلاشی برای ایجاد تغییر درروابط تان نکردید؟

هر چه به افراد بیشتری این پیغام را بفرستید، دسترسی شما به آنهایی که اهمیت بیشتری برایتان دارند، بهتر و راحت تر خواهد بود. به یاد داشته باشید چیزی را درو خواهید کرد که پیش از این کاشته اید.

 

دوست خوبم

اميدوارم هميشه خوبيهاي من رو به ياد داشته باشي و بدي هایم را ببخشي و از  ياد ببري ...

صميمانه برای تو آرزوي موفقيت و شادكامي دارم.

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت3:33 بعد از ظهرتوسط سعادت ايران نژاد | |



 
 
                                                         نیمه شرافتمندانه زندگی

هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول
ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم.

 ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود،  از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن . روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمی گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می کشید نیمی از ماه سیگار برگ میکشید.  نیمی از ماه مست بود و سرخوش. من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است روز آخر که من ازاداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کندزندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند. هیچ وقت یادم نمی رود، همین که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: «کدام وضع؟

بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم

همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی.

ويلان با شنیدن این جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد: «تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟»

گفتم: «نه

گفت: «تا حالا تاکسی دربست  گرفتی؟

 گفتم: «نه»

 

 

 گفت: «تا حالا غذای فرانسوی  خوردی؟

 گفتم:«نه»

 گفت: «تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟»

 گفتم: «نه»

 گفت: «خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟»

 گفتم: «آره...نه...نمی دونم..»

 ویلان همین طور نگاهم می کرد،

 نگاهی تحقیر آمیز و سنگین، به نظر حالا که خوب  نگاهش می کردم مردی جذاب بود و سالم.. به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفت
 که مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد، ویلان پرسید: «می دونی تا کی زنده ای؟

 جواب دادم: «نه»

ویلان گفت:       پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی

 

+نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت4:53 بعد از ظهرتوسط سعادت ايران نژاد | |

فارس گزارش مي‌دهد

اذان‌هاي ماندگار ايراني، از دماوندي تا موذن زاده

خبرگزاري فارس: دعوت آسماني اذان از زمان پيامبر گرامي اسلام تاكنون با الحان و نغمات مختلف صورت گرفته است اما در ميان ملل مسلمان جهان ايرانيان به دليل برخورداري از ذوق سرشار و نغمات گوش نواز موسيقي ايراني اذان‌هاي شنيدني قابل توجهي را در فرهنگ و هنر اسلامي ضبط و ثبت كرده‌اند.

 


-------------------------------

به گزارش خبرنگار موسيقي فارس، اذان كه معني لغوي آن آگاهي دادن، آگاهانيدن و خبر به گوش رساندن است در دين اسلام معنايي چون ندايي براي اعلام وقت نماز با الفاظ مخصوص است. براي اولين بار بلال حبشي در فتح مكه به صورت رسمي و با صداي بلند اذان گفت و از آن زمان تا كنون اين ندا در بين مسلمانان به انواع مختلف شنيده مي‌شود.

*اذان روي صفحه گرامافون با صداي مؤذن مظفرالدين شاه
--------------------------------------------------------------------

اذان گويي با لحن موسيقي ايراني توسط برخي خوانندگان آواز ايراني در گذشته انجام شده است كه از اين دست مي‌توان به اذان ابوالحسن دماوندي يكي از خوانندگان اواخر قاجاريه و اوايل پهلوي اشاره كرد. اذان او كه در فواصل بيات ترك است در واقع نخستين نمونه ضبط شده اذان روي صفحات گرامافون است كه در سال 1308 ضبط شده است.او كه علاوه بر خواننده بودن، مؤذن مظفرالدين شاه بوده در سال 1359 دار فاني را وداع گفت.

*مؤذنين عصر قاجار
-------------------------

اذان گويي در بين استادان موسيقي آوازي از سالهاي بسيار دور رواج داشته به طوري كه بسياري از استادان آواز در دوره قاجاريه جزء مشهورترين مؤذنان آن زمان بوده‌اند.كه از آن جمله مي‌توان به ‌سيدحسين عندليب اصفهاني موذن مسجد سپهسالار (مطهري)،‌ حاج مؤذن تفرشي پدر حسين قلي‌خان نكيسا كه در عهد محمدعلي شاه، مؤذن مشهوري بود،ابوالحسن دماوندي مؤذن مظفرالدين شاه،‌ سيدعبدالرحيم اصفهاني استاد دماوندي،‌ قربان خان قزويني معروف به شاهي و تاج اصفهاني اشاره كرد.

* اذان تاج اصفهاني تجربه نو در بيات ترك
----------------------------------------------

پس از دماوندي حدود 15 سال بعد، تاج اصفهاني خواننده مكتب اصفهان،اذاني را در بيات ترك خواند كه به نوعي تجربه ديگري از اذان گويي در اين دستگاه بود چرا كه قبل از او نيز اساتيد ديگري چون دماوندي در بيات ترك اذان گفته بودند.
تحريرهاي آوازي در اذان تاج اصفهاني به وضوح پيداست او در واقع با همان سبك آوازي خود دست به خواندن اذان زده است.
او كه از استادان برجسته آواز ايراني بود ضمن خوانندگي، سرپرست نوازندگان راديو اصفهان نيز بود و در راديو اصفهان به اجراي برنامه‌هايي با تار اكبرخان نوروزي و برنامه آموزش گوشه‌هاي دستگاه‌هاي موسيقي ايراني پرداخت.

* اذان‌گويي در سه دستگاه موسيقي
----------------------------------------------

عطاءالله اميدوار معمار، شهرساز، نقاش و موسيقيدان بود كه فنون آوازي موسيقي ايراني را پيش سليمان امير قاسمي آموخته است.اين خواننده نيز همانند ديگر آوازخوانان موسيقي ايراني به اذان‌گويي در دستگاه‌هاي مختلف موسيقي پرداخته است البته او بر خلاف ديگران كه تنها در بيات ترك اذان گفته‌اند تجربه‌هايي را در دستگاه‌هاي نوا، همايون و چهارگاه انجام داده به طوري كه با استناد به شيوه هاي آوازي در اين دستگاهها اذان گفته است.
البته به گفته بسياري از اهالي فن موفق‌ترين تجربه اميدوار در اذان گويي در دستگاه چهارگاه است. اين اذان به طور مشخص در گوشه منصوري شكل مي‌گيرد.

*اذان جاودانه مؤذن‌زاده 53 سال پيش گفته شد
-----------------------------------------------------

در كنار تمامي مؤذنيني كه يا خواننده بودند و يا از ابتدا مؤذن، رحيم مؤذن‌زاده اردبيلي در 30 سالگي يعني در سال 1334 اذان معروفش را گفت. اين اذان در حال حاضر جاودانه‌ترين اذان در ايران است كه در گوشه «روح الارواح» خوانده شده.
او اين اذان را در استوديو شماره 6 راديو پس از چند بار سعي و تلاش در گوشه‌هاي مختلف موسيقي ايراني در بيات ترك خواند. ماندگاري اين اذان بواسطه فضاي دستگاه بيات ترك با صداي مؤذن‌زاده است كه باعث گرديده اذان او به عنوان اولين‌ رويداد از چهار رويداد منحصر به فرد در موسيقي آئيني -مذهبي ايران ثبت شود.
موذن زاده كه همراه با پدرش شيخ عبدالكريم در راديو اذان مي‌گفت بارها درباره اذان جاودانه‌اش گفته بود: اين اذان را در حالي كه روزه‌دار بوده‌ام گفتم و درواقع مي‌خواستم اذاني بگويم كه براي فرهنگ ايران و اسلام يادگاري ارزنده باشد.
مؤذن زاده در مصاحبه‌اي گفته است: پس از ضبط اين اثر هميشه يك احساس غرور معنوي در طول سال‌هاي گذشته با من همراه بوده است و اگر تنها همين ثروت معنوي باقي بماند براي من كافي است.
اذان مرحوم مؤذن زاده يادآور روزهاي ماه مبارك رمضان است و گوش هر ايراني با آن آشناست. محمدرضا شجريان استاد آواز ايراني كه خود در خواندن قرآن و مناجات صاحب شناخت و مهارت غير قابل انكاري است اذان مؤذن‌زاده را در تاريخ ماندگار مي‌داند. به گفته شجريان او دستگاه عظيم بيات ترك را در 5 دقيقه خلاصه كرده است.

*مؤذن زاده‌ها خانوادگي مؤذن بوده‌اند
-----------------------------------------

در خانواده رحيم مؤذن‌زاده تنها او و پدرش مؤذن نبوده‌اند بلكه اذان گفتن در خانواده آنها بيش از 150 است كه موروثي است.پدر رحيم مؤذن‌زاده تا دهه 20 در‌ اردبيل اذان‌ مي‌گفته و بعد از او رحيم فرزند او راه پدر را ادامه داده است البته دو برادر او سليم و داوود نيز اذان مي‌گويند.
سليم مؤذن‌زاده كه هم اكنون فعاليت‌هاي مذهبي خود را با نوحه خواني و مداحي ادامه مي‌‌دهد اذانش را در دستگاه ماهور خوانده است.

*اذان صبحدل همرديف مؤذن زاده
---------------------------------------

حسين صبحدل از جمله مؤذنيني است كه به تمام زواياي موسيقي ايراني تسلط كافي دارد و همين مسئله باعث خلق اذان او در مايه بيات ترك شد. اذان او همانند موذن زاده در يك دستگاه است اما دو نوع متفاوت را با شيوه مختلف آوازي بيان مي‌كند.
قدمت اذان صبحدل به سه دهه مي‌رسد كه در واقع جزء آخرين اذان‌هاي شكوهمند است.البته او اذاني هم در ماهور دارد.
به گفته بسياري از صاحب نظران اذان موذن زاده و صبحدل هم پهلو و هم رديف هستند و نمي‌توان يكي را بر ديگري برتر دانست.
حسين صبحدل پايه‌گذار بسياري از برنامه‌هاي مذهبي و بيشتر مناجات خواني‌هاي ماه مبارك رمضان بوده است.

*اذان كاظم‌زاده تم غربي دارد
----------------------------------

در سال‌هاي اخير بسياري از نوحه خواني‌ها رنگ و بوي سنتي و قديمي خود را از دست داده و توسط ادا كنندگان آنها با تم موسيقي غربي بيان مي‌شود. البته اين مسئله در بين موذنين نيز وجود دارد به طوري كه كاظم‌زاده نيز در اذانش از تم غربي بهره برده است.هر چند كه به گفته برخي اذان او نسبتاً موفق و زيباست اما از دل چند دهه مداحي با الگوي موسيقي غربي و پاپ ايراني بيرون آمده است.در واقع ساختار اذان گويي سنتي ايراني در اين اثر شنيده نمي‌شود.

*ديگر مؤذنين ايران
-----------------------

علاوه بر اذان گويان پيشكسوت كه اذانشان تسلي بخش روح است مؤذنين ديگري هستند كه هر روزه صداي اذانشان در هر صبح و ظهر و شام از راديو و تلويزيون پخش مي‌شود كه از آن جمله مي‌توان به كاظم محمدزاده،حسن رضائيان،آقاتي،روحاني‌نژاد،تسويه چي، كريمي و ...اشاره كرد.
گزارش:سحر طاعتي
انتهاي پيام/




 

+نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت12:31 بعد از ظهرتوسط سعادت ايران نژاد | |


آلبوم " بت چین(گلبانگ 1) " با صدای " محمدرضا شجریان "

متن کامل تصنیف زمن نگارم

زمن نگارم عزيزم خبر ندارد
به حال زارم عزيزم خبر ندارد
خبر ندارم من از دل خود
دل من از من عزيزم خبر ندارد
كجا رود دل عزيز من آخ كه دلبرش نيست
كجا پرد مرغ عزيزم كه پر ندارد 
امان از اين عشق عزيز من آخ فغان از اين عشق
كه غير خونِ جگر ندارد 
همه سياهی ، همه تباهی ،

 مگر شب ما سحر ندارد
بهار مضطر عزيز من ، آخ، منالُ ديگــــــر
كه آه و زاری اثر ندارد ،

 جز انتظار و جز استقامت
وطن علاج دگـــر ندارد
زهر هر دو سر بر سرش بكوبد
كسی كه تيغ دو سر ندارد


+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت8:39 بعد از ظهرتوسط سعادت ايران نژاد | |

مقاله اي منتشر نشده از شادروان منوچهر آتشی               

 بايكوت نوروز يا بايكوت طبيعت خدا

مولف : منوچهر آتشي

مجري هياهو مي كشد و با واژه هاي شاد مي كوشد جوانان و نوجوانان و كودكان را متوجه «نوروز»؟ -نه اشتباه مي كنيد- «بهار» كند!
خونه بهار كدوم وره
يا اين وره يا اون وره
منكر اين خوشنوايي وشيرين نمائي نيستيم، اما هر چه گوش مي دهيم، واژه نوروز يا عيد نوروز به گوش نمي رسد كه نمي رسد، معلوم مي شود با وجود اجراي ظاهراً في البداهه، متن، بنا به دستورالعمل از پيش سامان داده شده و دقيقاً و رعايت يك «اصل» كلي و فرماني بي چون و چرا «نوروز» گناهكار گبر مرتد را از عرصه بيرون كرده اند، چرا ؟
هيچ جواب مستدلي هرگز وجود نخواهد داشت: مثلاً اسلام واژه نوروز راحرام كرده؟ مي دانيم كه چنين نيست، و هرگز تا زمان حضور قشري خيلي ويژه، خبري ازاين تحريم در ميان نبوده است: تفسير طبري، تاريخ طبري، تفسير عتيق نيشابوري، و بسياري تواريخ و تفاسير ديني را همه خوانده ايم، و خوانده ايم كه چه تفسيرها و تحسين و ستايشگونه ها از «نوروز» حتي با قيد «جمشيدي» يا «فريدوني» يا «باستاني» در آنها آمده است.
پس عامل اين كج انديشي و يكرنگي وحشتناك چيست؟
پاسخ: تعصّب! تعصّب كور! تعصب مشدّد تا حدّ جاهلي! چرا كه نوروز، كشف رمز نوروز، و مبارك ودانستن آن، هيچ ربطي به شاه و گبر و عيش و طرب نداشته. از «كشف رمزنوروزسخن گفتم»كه خوشبختانه به گواهي تاريخ تا آن جا كه سواد ما قد مي دهد اين كشف از طرف ايرانيان بوده، و هرچند، منقول و مسطور است كه خيلي پيش از تاريخ مكتوب اساطير ايران مردمان آگاه سرزمين هاي ديگر، نوروز را_ به دليل همان رمز مبارك خدائي اش _گرامي داشته اند. اما تقويم خورشيدي را كه درست ترين و مستندترين تقويم ها به تطور طبيعت و گردش خورشيد و مشخص كردن روزها و ماههاي سال است، ايرانيان تدوين كرده اند .
و اما (آن رمز) كه گفتم، رمز تعادل طبيعت از پس هر انقلاب طبيعي است. اتفاقا اين انقلاب ها و تعادل ها را ما به زبان عربي 

 

 

 

به كارمي بريم چرا كه مسلمانان ايراني بعدازحضور دين اسلام بر آن درنگ كرده و نام گذاري نموده اند:
نخستين تعادل، تعادل ربيعي، يعني بهاري است كه همان نوروز باشد و نوروز يا همان روزنو است. چرا كه همزمان با رستاخيز گياه و بهار و درخت و سرسبزي و خرمي است و مناسب ترين روز براي آغاز سالي خوش و زيبا، و برابري ساعات روز و شب بعد از اين تعادل سه ماهه، مي رسيم به انقلاب صيفي، يعني تابستاني. چرا انقلاب؟
چون بعد ازنوروز به تدريج بر مقدار روزها افزوده مي گردد تا اول تيرماه كه اين فزوني به نهايت مي رسد و ما كوتاهترين شب را در برابر بلندترين روز خواهيم داشت.
آنگاه مي رسيم به تعادل خريقي يا پاييزي كه همان مهرگان بزرگ و ستودني باشد. چراكه در نخستين روز مهر ساعات شب و روزبرابر مي شوند. جشن هاي مهرگان درايران كهن به همين مناسبت برگزار شده است. بعدازاين تعادل، انقلاب شَتَوي يا (زمستاني) را داريم كه اين بار، هر روز بر مقدار شب افزوده مي گردد تا اول ديماه كه بلندترين شب را دربرابر كوتاه ترين روزداريم و آن شب بلند يلدا است، كه مراسم يلدانشيني و آداب نيك و زيباي خود را دارد. مفهوم اين منظور اين نيست كه انقلاب هاي طبيعي بدند يا تعادل ها خوب. خير، انقلاب ها هم هركدام منشا خير و بركتند. اگر در بهارسبزه و درخت بهارآئيني را داريم، گندم رسيده را در تابستان به دست مي آوريم و نان گرم و خوشبو از تابه و تنور مي گيريم، و بعد از آن در مهرگان ميوه هاي رنگارنگ و خوش طعم عايدمان مي شود. انقلاب شتوي نيز زمينه ساز تعادل ربيعي است. برف و باران و كولاك سرريز بركات آسماني است و همه اين ها در كارند، تا متعادل ترين متعادل ها برسيم يعني نوروز، اول بهار و رستاخيز درختان .
اين درختانندهمچون خاكيان
دست ها بركرده سوي آسمان ( مولانا )
يعني دعاي بركت نوروزي و بهاري مي خوانند.
حالا باز مي پرسم؟ نوروز مرتكب كدام گناه كبيره شده، كه از ذهن و تاريخ عجميت طرد شده است. آيا تطوّر و تحوّل دستكار باري تعالا است يا «طاغوت»؟!
چرا رهبران ديني و سياسي و اجتماعي ما زيباترين دعاي اول سال خورشيدي را درست در لحظه تحويل سال يا (تأويل) سال مي خوانند
يا مقلب القلوب والابصار ....
چرا جشن نوروز كه در دستگاه خلفاي اسلامي در تمامي دوره ها، جشن اصلي بوده درسرزميني كه الآن آن را امّ القرآي اسلام مي ناميم، ناگهان بايكوت، و به مفهوم بدتر، مطرود و ملعون خوانده مي شود ؟
و يك پرسش تلخ ديگر: آيا افتخارنكردن به شكوه تاريخ كهن ميهن و نياكان بزرگوار ما_ كه نمونه اش كورش_ در يكي ازچند كتاب مقدس تا مرتبه «نبي» مورد ستايش است، خود افتخاري ديگرگونه است ؟!
آيا طرد نياكان شباهتي به انكار پدران ندارد
و اگر چنين است آيا معناي آن راخوب مي دانيد ؟
يكفي بالاشاره .....
منبع: http://sedakon.persianblog.com 

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت1:0 بعد از ظهرتوسط سعادت ايران نژاد | |


فارسي شكر است

محمدعلي جمال‌زاده

هيچ جاي دنيا تر و خشك را مثل ايران با هم نمي‌سوزانند. پس از پنج سال در به دري و خون جگري هنوز چشمم از بالاي صفحه‌ي كشتي به خاك پاك ايران نيفتاده بود كه آواز گيلكي كرجي بان‌هاي انزلي به گوشم رسيد كه «بالام جان، بالام جان» خوانان مثل مورچه‌هايي كه دور ملخ مرده‌اي را بگيرند دور كشتي را گرفته و بلاي جان مسافرين شدند و ريش هر مسافري به چنگ چند پاروزن و كرجي بان و حمال افتاد. ولي ميان مسافرين كار من ديگر از همه زارتر بود چون سايرين عموما كاسب‌كارهاي لباده دراز و كلاه كوتاه باكو و رشت بودند كه به زور چماق و واحد يموت هم بند كيسه‌شان باز نمي‌شود و جان به عزرائيل مي‌دهند و رنگ پولشان را كسي نمي‌بيند.

ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت3:48 بعد از ظهرتوسط سعادت ايران نژاد | |

تدى و تامپسون

 

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبتهاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه  آنها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ میگفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباسهاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نميجوشيد و به درسش هم نميرسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره  قبولى نداد و او را رفوزه کرد .

امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مييافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سالهاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند .

معلّم کلاس اول تدى در پروندهاش نوشته بود: «تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام ميدهد و رفتار خوبى دارد. رضايت کامل ».

  معلّم کلاس دوم او در پروندهاش نوشته بود: « تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است

معلّم کلاس سوم او در پروندهاش نوشته بود: «مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن ميکند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد

معلّم کلاس چهارم تدى در پروندهاش نوشته بود: «تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد

خانم تامپسون با مطالعه  پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه  دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه  تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته  تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده  بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده  بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد . سپس نزد او رفت و به او گفت: «خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد........

خانم تامپسون ، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش «زندگي» و «عشق به همنوع» به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى ميکرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق ميکرد او هم سريعتر پاسخ ميداد. به سرعت او يکى از با هوشترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى دانش آموز محبوبش شده بود .

يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام .

شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام .

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه  ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه  عالى فارغ التحصيل ميشود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است .

چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: دکتر تئودور استودارد .

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه  ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و ميخواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته ميشود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگينها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد .

تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: «خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که ميتوانم تغيير کنم از شما متشکرم

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: « تدى، تو اشتباه ميکنى. اين تو بودى که به من آموختى که ميتوانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم

 

بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا استاد برجسته  پزشکى است و بخش سرطان دانشکده  پزشکى دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است .

همين امروز گرمابخش قلب يک نفر شويد ... وجود فرشته ها را باور داشته باشيد، و مطمئن باشيد که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت !

اين را مطمئن باشيد..........

 

+نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت8:58 قبل از ظهرتوسط سعادت ايران نژاد | |

شب عاشورا بود ، عاشورای سال 49
گفتم بروم به مجلس روضه ای ، از همين روضه ها که همه جا هست و صدايش از هر کوچه و خانه امشب بلند است. ديدم، ايمان وتعصب من به عظمت حسين و کار حسين بيش از آن است که بتوانم آن همه تحقير ها را بشنوم و تحمل کنم. منصرف شدم.
اما شب عاشورا بود شهر يکپارچه روضه بود وخانه يکپارچه سکوت و درد، چه می توانستم کرد؟ از خودم توانستم منصرف شوم، از روضه توانستم منصرف شوم ،اما چگونه می توانمستم خود را از عاشورا منصرف کنم؟
نامه ام را که به دوستم نوشته بودم - دوستی که هرگاه روزگار عاجزم میکرد و رنج به ناليدنم وا می داشت، به پناه او می رفتم - برگرفتم ، گفتم در اين تنهايی درد و اين شب سوگ ، بنشينم و با خود سوگواری کنم، مگر نمی شود تنها عزاداری کرد؟ نشستم و روضه ای برای دل خويش نوشتم ، آنچه را در نامهء او برای خود نوشته بودم و تصور غربت و رنج خودم بود، تصحيح کردم تا تصوير غربت و رنج حسين گردد.
آنکه عظمت رنج و شکوهء شهادتش هر رنجی را در زندگی آسان می سازد و هر مصيبتی را حقير!
واين همان بخشی است که در پايان اين نوشته قرار گرفته است
در اين لحظات شگفت، که من در يک بی خودی مطلق به سر می برم، ودرد که هر وقت به مطلق می رسد، جذبه ای روشن ومستی بخش می شودوحالت آرام و روشن وخوب می دهد - واين دردهای حقير و بد است که متلاشی کننده است و گزنده و بد - مرا در يک نشئهء سکرآوری از خود به در کرده بود، آنچنان که گويی من نبودم.
درد بود که خود می نوشت
ناگهان اين زيارت پر معنا و عميق "وارث" در مغزم جرقه زد، خطاب به حسين:
سلام بر تو ای وارث آدم، برگزيدهء خدا
سلام بر تو ای وارث نوح، پيامبر خدا
سلام بر تو ای وارث ابراهيم ، دوست خدا
سلام بر تو ای وارث موسی، همسخن خدا
سلام بر تو ای وارث عيسی، روح خدا
سلام بر توای وارث محمد، محبوب خدا
سلام بر توای وارث علی، ولی خدا
عجبا! صحنهء کربلا ناگهان در پيش چشمم، به پهنهء تمامی زمين گسترده شد و صف هفتاد و دو تنی که به فرماندهی حسين در کنار فرات ايستاده است، در طول تاريخ کشيده شد که ابتدايش، از آدم - آغاز پيدايش نوع انسان در جهان - آغاز می شود وانتهايش تا ... آخرالزمان، پايان تاريخ، ادامه دارد!
پس حسين سياستمداری نيست که به خاطر شراب خواری و سگبازی يزيد با او درگيری پيدا کرده باشد و اين حادثهء غم انگيز اتفاق افتاده باشد! او وارث پرچم سرخی است که از آدم ، همچنان دست به دست بر سر دست انسانيت می گردد و اکنون بدست او رسيده است و او نيز با اعلام اين شعار که هر ماهی محرم است وهر روزی عاشورا و هر سرزمينی کربلا اين پرچم را دست به دست به همهء راهبران مردم و همهء آزادگان عدالت خواه در تاريخ بشريت سپرده است که، آخرين لحظه ای که می رود تا بميرد و پرچم را از دست بگذارد، به همهء نسلها ، در همهء عصرهای فردا فرياد برمی آوردکه:
آيا کسی هست که مرا ياری کند ؟ ...
آيا کسی هست که مرا ياری کند ؟ ...
آيا کسی هست که مرا ياری کند ؟ ...

برگرفته از کتاب " حسين وارث آدم " به قلم " دکتر شریعتی "

+نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت8:21 قبل از ظهرتوسط سعادت ايران نژاد | |