|
دريا صبور و سنگين می خواند و می نوشت: من خواب نيستم...... خاموش اگر نشستم، مرداب نيستم! روزی که برخروشم و زنجير بگسلم روشن شود که آتشم و آب نسيتم! فريدون مشيري
به قلم : فرید وهابی تاریخ انتشار مقاله 25/04/2009 به روز شده 25/04/200917:22 TU
بیژن ترقی، ترانه سرا، شاعر و ادیب ایرانی، بامداد روز شنبه پنجم اردیبهشت، پس از یک دورۀ طولانی بیماری در منزلش درگذشت. ترقی، شهرت خود را مدیون شاهکارهایی مثل "برگ خزان"، "بهار دلنشین" و یا "صبرم عطا کن" بود که به ترتیب توسط بنان، مرضیه و حمیرا اجرا شده اند. همکاری او با آهنگسازان بزرگی چون روح الله خالقی، علی تجویدی و پرویز یاحقی، به خلق آثاری منجر شد که هنوز در عرصۀ موسیقی ایرانی، بی نظیر باقی مانده اند. بیژن ترقی، در کنار شاعرانی چون رهی معیری، معینی کرمانشاهی و تورج نگهبان، شیوه ای تازه در ترانه سرایی ایران به وجود آورد. با این که شهرت او در میان مردم بیشتر به لطف این ترانه هاست، اما فعالیت او به ترانه سرایی محدود نمی شود: بیژن ترقی شاعر بود و ادیب. خانوادۀ پدری او اهل کتاب و ادب بودند. پدر بزرگش، حاج شیخ باقر کتابفروش از نخستین ناشران دوران قاجار به شمار می آید و پدرش، محمدعلی ترقی، انتشارات خیام را پایه گذاری کرد. علاقۀ بیژن به شعر و ادب، در منزل پدری و در معاشرت با شخصیت هایی چون شهریار، گلچین معانی و امیری فیروزکوهی شکل گرفت. وی بعدها، دیوان صائب تبریزی را با مقدمۀ استاد امیری فیروزکوهی، و دیوان مجمر اصفهانی را با همکاری محیط طباطبایی به چاپ رساند. نخستین چاپ دیوان حزین لاهیجی و همچنین انتشار دیوان کلیم کاشانی نیز به همت او صورت گرفت. تدوین و انتشار "فرهنگ مترادفات زبان فارسی"، یکی دیگر از کارهای اوست. اما نکتۀ قابل توجه و شاید استثنایی در کارنامۀ او، این واقعیت است که ترقی، به موازات فعالیت های ادیبانۀ سنتی، ترانه هایی نیز به زبان گفتگو سروده است که شاید معروف ترین آنها "گل اومد، بهار اومد" باشد که توسط پوران اجرا شده است. بیژن ترقی شعری هم دارد به اسم "قبر مجانی" که در آن به طنز، از بی توجهی به هنرمندان و وضعیت بد معاش آنها گله کرده است. از ترانه های بسیار معروف دیگر او می توان "بیداد زمان" و "می زده شب" (مرضیه – پرویز یاحقی)، و یا "با دلم مهربان شو" (حمیرا – یاحقی) را نام برد. سروده های بیژن ترقی در کتابی به اسم "آتش کاروان" گرد آمده که اشاره ای است به ترانه ای به همین نام با صدای دلکش. او خاطرات خود را نیز تحت عنوان "از پشت دیوارهای خاطره" منتشر کرد. گفته می شود که این کتاب، جلد دومی هم دارد که با عنوان "پنجره ای به باغ گل" منتشر خواهد شد.
دل آواز : آلبوم " آه باران " آخرین اثر محمدرضا شجریان ، مجموعه ای است که در فرم و فضای موسیقی گلها تنظیم گردیده و به یاد بزرگان ، حسین یاحقی ، مرتضی محجوبی ، رهی معیری و بنان ساخته شده است. این آلبوم شامل 7 قسمت در مایۀ دشتی است که چهار قطعه آن بصورت ارکسترال ، دو قطعه بصورت ساز و آواز همراه پیانوی فخری ملک پور و تار فرهنگ شریف بر اشعار حافظ و عطار بوده و یک قطعه آن چهار مضراب تار به همراه تنبک همایون شجریان میباشد. " دیدی ای مه " با آهنگسازی حسین یاحقی بر ترانۀ رهی معیری تنظیم کلیۀ قطعات و همچنین ساخت مقدمۀ دشتی توسط مزدا انصاری انجام گرفته است. هنرمندان اعم از تکنوازان و نوازندگان ارکستر که در این مجموعه همنوازی و همراهی نمودهاند عبارتند از :
جان من كوره است و با آتش خوش است كوره راه اين بس كه خانه آتش است خوش بسوز اين خانه را اي شير مست خانه عاشق چنين اولي تر است ؛ حضرت مولانا؛
با سواران، سروده ی مولانا ایران صدا: تصنیف با سواران را با صدای همایون شجریان بشنوید. آهنگساز این اثر علی قمصری است.
بنیاد مولانا از استاد محمدرضا شجریان تجلیل میکند
گذری کوتاه بر فعالیتهای هنری فرامرز پایور انتشار مجموعهای از آثار «فرامرز پایور» توسط نشر موسیقی «ماهور»، ضرورت گذری کوتاه به آنچه این هنرمند در موسیقی ایران برجای گذاشت را ایجاب میکند. این نوشته سعی دارد با پرهیز از تکرار مطالبی که پیشتر به شکلهای مختلف (در قالب مقالات، بروشورها، مقدمهی کتابهای خود ایشان یا دفترچههای سیدیهای منتشرشده و مانند اینها) دربارهی فرامرز پایور ارایه شده نوشته شود. این گفتار با بررسی حوزههایی چندگانه به ایجاد زمینهای محتوایی و زایا پرداخته و از فهرستکردن آثار، اتفاقات و نام اشخاص دوری میکند. بدیهی است که هر نگاه زاویهی خاص خود را دارد و هر زاویه تصویر تازهای میسازد. به پایور از دید آموزش، نوازندگی، آهنگسازی، تنظیم و گروهنوازی، اجرا و همکاریهای هنری نگاه شده است. حوزههایی که به زعم نگارنده شخصیت هنری پایور را میسازند. برای ارایهی این حوزهها ترتیب خاصی در نظر گرفته شده، با اینحال هریک را میتوان جداگانه و یا به ترتیب دیگری مطالعه کرد. هر حوزه مستقل از دیگری قابل بررسی بوده و حتی بدون نیاز به باقی مقاله امکان بسط و گسترش دارد.
نوروز بر شما مبارک بشنوید : تصنیف بوی نوروز با صدای ایرج بسطامی و آهنگ حمید متبسم
بدرقهي زمستان و به پيشواز بهار رفتن يعني نوروز. نوروز يعني پايان يک دوره و آغاز دوبارهي آن و نوروز يعني نمادي از چرخش و زايش زندگي و جهان. چرخش و زايشي که در تمام هستي و کائنات وجود دارد و انسان در اين جهان و در بين کائنات، اين چرخش و زايش را درک کرده و به آن ارج ميگذارد. نوروز در واقع ارج نهادن به انسان و کائنات است.
معلى بن خنيس گويد: در روز نوروز بر امام صادق عليهالسلام وارد شدم، ايشان فرمودند كه آيا اين روز را مىشناسى؟ آنگونه كه از حديث فوق به دست آمد، روز نوروز پيوند عميقى با مسأله ولايت و رهبرى مسلمانان دارد، از اين روى شايسته است كه عيد نوروز را جشن ولايت دانسته و پيوسته در آن به ياد ظهور منجى عالم بشريت حضرت امام زمان، عجلاللهتعالىفرجهالشريف، باشيم.
خبرگزاري فارس: امام صادق(ع) فرمود: ((نوروز, روزى است كه خداوند از بندگانش پيمان هايى گرفت كه تنها خداى يكتا را بپرستند, و براى او همتا قرار ندهند, و ايمان به رسولان و حجت هاى خدا و امامان(ع) بياورند, و روزى است كه كشتى نوح(ع) بر كوه جودى نشست...)) و نيز از آن حضرت نقل شده است كه فرمود: ((نوروز همان روزى است كه ابراهيم خليل(ع) بت هاى قومش را ـ كه در آن روز براى شركت در مراسم جشن از شهر خارج شده بودند ـ شكست.)) اشاره:
حق با خدا است. زنی در مزرعه قدم می زد و به طبيعت می انديشيد . او سپس به يک مزرعه کدو تنبل رسيد. در گوشه ای ازمزرعه يک درخت با شکوه بلوط قد برافراشته بود. زن زير درخت نشست و در اين انديشه فرو رفت که چرا طبيعت بلوط های کوچک را بر روی شاخه های بزرگ قرار داده است و کدو تنبل های بزرگ را بر روی بوته های کوچک. با خود گفت : خدا هم با اين خلقتش دسته گل به آب داده است! او بايد بلوط های کوچک را بر روی بوته های کوچک قرار می داد و کدو تنبل های بزرگ را بر روی شاخه های بزرگ. سپس زير درخت بلوط دراز کشيد تا چرتی بزند. دقايقی بعد يک بلوط بر روی دماغ او افتاد و از خواب بيدارش کرد. او همان طور که دماغش را می ماليد، خنديد و فکر کرد: شايد حق با خدا باشد.
عشق مادري چند سال پيش در يک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهايش را در آورد و خنده کنان داخل درياچه شيرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش مي کرد و از شادی کودکش لذت مي برد .مادر ناگهان تمساحی را ديد که به سوی فرزندش شنا مي کند .مادر وحشت زده به سمت درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی ديگر دير شده بود. تمساح با يک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زير آب بکشد . مادر از راه رسيد و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت مي کشيد ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زياد بود که نمی گذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور در آن حوالی بود، صدای فرياد مادر را شنيد، به طرف آنها دويد و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت .پسر را سريع به بيمارستان رساندند . دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بيابد. پاهايش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهايش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.خبرنگاری که با کودک مصاحبه مي کرد از او خواست تا جای زخم ها را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت: اين زخم ها را دوست دارم، اينها خراشهای عشق مادرم هستند. ...
تقديم به همه شاهدان
مـا را بـه طنـاب عشق بــر دار كــنيد بـا بـاده عشق مسـت ديــدار كنيد ۱:ولا تحسبن الذين قتلو في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون(قران كريم) ۲: شهيد نظر مي كند به وجه الله
خسته ام از این کویر
به مناسبت روز حافظ سيد اميرحسين اصغري
حکايت «چوپان دروغگو» به روايت «احمد شاملو» کمتر کسي است از ما که داستان «چوپان دروغگو» را نخوانده يا نشنيده باشد. خاطرتان باشد اين داستان يکي از درسهاي کتاب فارسي ما در آن ايام دور بود. حکايت چوپان جواني که بانگ برميداشت: «آي گرگ! گرگ آمد» و کشاورزان و کساني از آنهايي که در آن اطراف بودند، هر کس مسلح به بيل و چوب و سنگ و کلوخي، دوان دوان به امداد چوپان جوان ميدويد و چون به محل ميرسيدند اثري از گرگ نميديدند. پس برميگشتند و ساعتي بعد باز به فرياد «کمک! گرگ آمد» دوباره دوان دوان ميآمدند و باز ردي از گرگ نمييافتند، تا روزي که واقعا گرگها آمدند و چوپان هر چه بانگ برداشت که: «کمک» کسي فرياد رس او نشد و به دادش نرسيد و الخ. . .
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلوئی را در کنار پايش قرار داده بود روی تابلو خوانده ميشد: "من کور هستم لطفا کمک کنيد." روزنامه نگارخلاقی از کنار او ميگذشت، نگاهي به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان ديگري روی آن نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگويد که بر روی آن چه نوشتهاست؟روزنامه نگار جواب داد: چيز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روي تابلوي او خوانده ميشد:
" امروز بهار است، ولی من نميتوانم آنرا ببينم "
روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند .. سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند. بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هر کدام از دانش آموزان پس از اتمام، برگه های خود را به معلم تحویل داده، کلاس را ترک کردند. روز شنبه معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت. روز دوشنبه، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد.
شادی خاصی کلاس را فرا گرفت. معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید " واقعا؟ " "من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند. " دیگر صحبتی از آن برگه ها نشد. معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود . آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود ..دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند . چند سال بعد، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد. و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد..
او تابحال، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود. پسر کشته شده، جوان خوش قیافه و برازنده ای به نظر می رسید. کلیسا مملو از دوستان سرباز بود. دوستانش با عبور از کنار تابوت وی، مراسم وداع را به جای آوردند. معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود .
به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود، به سوی او آمد و پرسید : "آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ "معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : " چرا" سرباز ادامه داد: " مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد. "پس از مراسم تدفین، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند. پدر و مادر مارک نیز که در آنجا بودند، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند.
پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید، به معلم گفت:"ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد. "او با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتر یادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها و بارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش درآورد.
خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت. آن کاغذها، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود.
مادر مارک گفت: " از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . "
همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت: " من هنوز لیست خودم را دارم. اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . "
همسر چاک گفت: " چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . "
مارلین گفت: " من هم برای خودم را دارم. توی دفتر خاطراتم گذاشته ام. "
سپس ویکی، کیفش را از ساک بیرون کشید و لیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت:" این همیشه با منه . . . .
من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه نداشته باشد. "
معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده، گریه اش گرفت. او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند، گریه می کرد.
سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد افتاد. بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد.
اگر شما آنقدر درگیر کارهایتان هستید که نمی توانید چند دقیقه ای از وقتتان را صرف فرستادن این پیغام برای دیگران کنید، به نظرشما این اولین باری خواهد بود که شما کوچکترین تلاشی برای ایجاد تغییر درروابط تان نکردید؟
هر چه به افراد بیشتری این پیغام را بفرستید، دسترسی شما به آنهایی که اهمیت بیشتری برایتان دارند، بهتر و راحت تر خواهد بود. به یاد داشته باشید چیزی را درو خواهید کرد که پیش از این کاشته اید.
دوست خوبم
اميدوارم هميشه خوبيهاي من رو به ياد داشته باشي و بدي هایم را ببخشي و از ياد ببري ...
صميمانه برای تو آرزوي موفقيت و شادكامي دارم.
هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود، از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن . روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمی گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می کشید نیمی از ماه سیگار برگ میکشید. نیمی از ماه مست بود و سرخوش. من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است روز آخر که من ازاداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کندزندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند. هیچ وقت یادم نمی رود، همین که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: «کدام وضع؟ بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی. ويلان با شنیدن این جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد: «تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟» گفتم: «نه گفت: «تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟ گفتم: «نه» گفت: «تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟ گفتم:«نه» گفت: «تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟» گفتم: «نه» گفت: «خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟» گفتم: «آره...نه...نمی دونم..» ویلان همین طور نگاهم می کرد، نگاهی تحقیر آمیز و سنگین، به نظر حالا که خوب نگاهش می کردم مردی جذاب بود و سالم.. به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفت جواب دادم: «نه» ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی
اذانهاي ماندگار ايراني، از دماوندي تا موذن زاده خبرگزاري فارس: دعوت آسماني اذان از زمان پيامبر گرامي اسلام تاكنون با الحان و نغمات مختلف صورت گرفته است اما در ميان ملل مسلمان جهان ايرانيان به دليل برخورداري از ذوق سرشار و نغمات گوش نواز موسيقي ايراني اذانهاي شنيدني قابل توجهي را در فرهنگ و هنر اسلامي ضبط و ثبت كردهاند.
متن کامل تصنیف زمن نگارم زمن نگارم عزيزم خبر ندارد مگر شب ما سحر ندارد جز انتظار و جز استقامت
مقاله اي منتشر نشده از شادروان منوچهر آتشی مولف : منوچهر آتشي مجري هياهو مي كشد و با واژه هاي شاد مي كوشد جوانان و نوجوانان و كودكان را متوجه «نوروز»؟ -نه اشتباه مي كنيد- «بهار» كند! به كارمي بريم چرا كه مسلمانان ايراني بعدازحضور دين اسلام بر آن درنگ كرده و نام گذاري نموده اند:
تدى و تامپسون در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبتهاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آنها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ میگفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباسهاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نميجوشيد و به درسش هم نميرسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد . امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مييافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سالهاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند . معلّم کلاس اول تدى در پروندهاش نوشته بود: «تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام ميدهد و رفتار خوبى دارد. رضايت کامل ». معلّم کلاس دوم او در پروندهاش نوشته بود: « تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است .» معلّم کلاس سوم او در پروندهاش نوشته بود: «مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن ميکند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد .» معلّم کلاس چهارم تدى در پروندهاش نوشته بود: «تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد .» خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد . سپس نزد او رفت و به او گفت: «خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد........ خانم تامپسون ، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش «زندگي» و «عشق به همنوع» به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى ميکرد. پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق ميکرد او هم سريعتر پاسخ ميداد. به سرعت او يکى از با هوشترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى دانش آموز محبوبش شده بود . يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام . شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام . چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل ميشود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است . چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: دکتر تئودور استودارد . ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و ميخواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته ميشود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگينها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد . تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: «خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که ميتوانم تغيير کنم از شما متشکرم .» خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: « تدى، تو اشتباه ميکنى. اين تو بودى که به من آموختى که ميتوانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم .» بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است . همين امروز گرمابخش قلب يک نفر شويد ... وجود فرشته ها را باور داشته باشيد، و مطمئن باشيد که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت ! اين را مطمئن باشيد..........
شب عاشورا بود ، عاشورای سال 49
|
About![]()
این وبلاگ در زمینه فرهنگی و هنری فعالیت می نماید لذا مطالب سیاسی و غیر مرتبط با موضوع وبلاگ ،در این وبلاگ جایگاهی ندارد.از کلیه دوستان تقاضای همفکری و تبادل نظر دارم. Archivesخرداد 1388اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 مرداد 1385 خرداد 1385 اسفند 1384 Links
موسیقی سنتی ایران
لینکستان ادبیات و موسیقی | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||